ورام بن أبي فراس المالكي الاشتري ( مترجم : محمد رضا عطائى )

44

مجموعه ورام ( آداب و اخلاق در اسلام ) ( فارسى )

دادند ، داود و پسرش سليمان ، حركت كردند ، نزد متّى آمدند ، ناگهان خود را در خانه‌اى از ليف خرما ديدند ، كسى به ايشان گفت : متّى ميان بازار است ، به جستجوى او داخل بازار رفتند ، گفتند : او در بازار هيزم فروشان است ، آنجا رفتند و از او پرسيدند ، عدّه‌اى از مردم به آنها گفتند : ما نيز اكنون منتظر او هستيم تا بيايد ، پس آن دو هم به انتظار وى نشسته بودند كه ناگاه از راه رسيد ، و بالاى سرش پشته‌اى از هيزم بود ، مردم از جا بلند شدند و هيزم را از بالاى سرش بر زمين نهادند ، او شكر و سپاس خدا را گفت ، و اضافه كرد : كيست كه مال حلالى را به بهاى حلالى بخرد ؟ پس يكى بهاى كمى بر او پيشنهاد كرد ، و ديگرى بهاى بيشترى تا اينكه وى به يكى از آنها فروخت » امام ( ع ) مىفرمايد : « اينجا حضرت داود و حضرت سليمان به او سلام دادند ، او گفت : بفرماييد با هم به خانه برويم ، و با پولى كه به همراه داشت طعامى خريد ، سپس آن را آسياب كرد و در آوندى كه داشت مخلوط كرد ، آن گاه آتشى برافروخت ، و آن معجون را روى آتش گذاشت ، و شروع كرد با ايشان به سخن گفتن ، تا نان او پخته شد و آن را در آوند قرار داد ، و در پارچه‌اى پيچيد ، و مقدارى نمك روى آن پاشيد ، و پهلويش ظرف پر آبى گذاشت ، و روى دو زانو نشست ، يك لقمه برداشت ، وقتى كه نزديك دهانش رساند گفت : بسم الله ، وقتى كه لقمه را بلعيد ، گفت : الحمد لله ، سپس بار ديگر و بار ديگر همين عمل را تكرار كرد ، و بعد شروع كرد به نوشيدن آن آب ، و بسم الله گفت ، و هنگامى كه ظرف را روى زمين گذاشت ، گفت : الحمد للَّه ، بار خدايا چه كسى را هم چون من نعمت داده ، و دوست دارى چنان كه مرا دوست دارى ، چشم ، گوش و بدنم را سالم داشته و به من نيرو داده‌اى تا بتوانم نزد آن درختى بروم كه خود نكاشته‌ام ، و براى نگاهدارى آن زحمتى متحمّل نشده‌ام ، آن را وسيلهء روزى من قرار داده‌اى ، و اين تو هستى كه بر دل كسى مىاندازى تا آن را از من بخرد و من با پول آن نانى را بخرم كه خود گندمش را نكاشته‌ام و تو آتش را براى من مسخّر كرده‌اى ، تا با آن غذا را طبخ كنم ، و مرا طورى آفريده‌اى كه با ميل و